سهاسها، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

دخترم سها

بالاخره تلاشت نتیجه داد

مامانی امروز در 5 امین روز 5 ماهگیت تونستی یه غلت کامل بزنی. تا امروز همش دستت زیر دلت جا می موند و عصبانی می شدی از اینکه نمیتونی دستت رو در بیاری ولی امروز صبح با مهارت خاصی و بعد از کلی تلاش دستت رو در اووردی و دو دستی روی شکم خوابیدی. هر روز که می گذره دارم بیشتر عاشقت می شم و بزرگ شدنت رو با تمام وجود احساس می کنم. نمی دونی وقتی صبح ها با شنیدن صدات از خواب بیدار می شم و می یام تو اتاقت و می بینم همه تختت رو بهم ریختی ، عروسک هاتو جا به جا کردی، پاهات رو گرفتی بالا و هی می کوبی به میله های تختت چقدر از ته دل ذوق می زنم. وقتی ازت دور می شم بهانه می گیری و نق می زني، فکر می کنی می خوام تنهات بگذارم ولی به محض اینکه از حضورم مطمئن می ش...
29 مرداد 1392

اتلیه

مامانی امروز من و بابایی رفتیم اتلیه تا عکس هاتو باسه چاپ انتخاب کنیم. ولی دیدیم بهتره سی دی عکس هاتو بگیریم. من ایقدر از دیدن عکس هات ذوق زده شدم که عکس هات رو با لوگوی اتلیه گذاشتم رو وبلاگت.......................     این هم عکس های اتلیه.................                           ...
17 مرداد 1392

سیسمونی 1

مامانی امروز بعد از 4 ماه تصمیم گرفتم عکس های سیسمونی ات رو بگذارم تو وبلاگت تا در اینده که باسه خودت خانمی شدی، اولین وسایل و لباس هات همیشه خاطرت باشه و بدونی که چقدر کوچولو بودی.                                                                              &n...
17 مرداد 1392

یعنی دختر من اینقدر بزرگ شده.....................

مامانی این روزها خیلی شیطون و بازیگوش شدی. همش حواست پرت این ور و اون وره، خیلی دوست نداری شیر بخوری، دوست نداری بخوابی، به قول آقای دکتر نریمان، داری دنیا رو رنگی می بینی........  من رو می شناسی.........  بابایی رو می شناسی..........     باورم نمی شه ، هفته پیش که گذاشته بودمت خونه مامان جونت ، غریبی کرده باشی.....  اخه یک هفته ای می شد که اونجا نرفتی. وقتی اومدم صدای جیغت کل محل رو برداشته بود.  تا اون روز  زیاد پیش مامانی و باباجونی تنها بودی، ولی از این کارها نکردی...................... شاید مامان جونت رو یادت رفته بوده. کلا اون شب عصبانی بودی، تا اخر شب هم همش بهانه می گرفتی، آخرشب هم با هق هق...
17 مرداد 1392

حس غریب

مامانی الان که دارم این مطلب رو برات می نویسم صدای اذان صبح همه فضا رو گرفته. منتظر بدوم تا اذان رو بگن و برم بخوابم. ولی یه دفعه دلم هوایی شد تا بیام برات بنویسم.   پریروز واکسن 4 ماهگیت رو زدیم. یه کم اذیت شدی ولی کاریش نمی شه کرد. باید هر دومون تحمل کنیم. خدا رو شکر تا اخر شب حالت خوب شده بود و شب راحت خوابیدی...............   امروز 4 شنبه ، صبح رفتیم حموم و عصری با هم دو تایی کلی تو تخت ما خوابیدیم. از خواب که بلند شدم حس غریبی داشتم. همیشه ارزوی اینو داشتم که یه روز تابستون من و دخترم، کنار هم، توی تخت من و بابایی انقدر بازی کنیم و خسته شیم که خوابمون ببره. امروز تو منو به آرزوم رسوندی..........   ...
27 تير 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم سها می باشد